'چگونه یک جراحت تغییر دهنده زندگی را به انگیزه تبدیل کردم'

*ده سال پیش ، جسیکا هارتکاک ، آن زمان 17 ساله ، تصادف غم انگیزی داشت و دچار فلج فلج شد. پزشکان به او گفتند دیگر نمی تواند راه برود ، اما او از باور آنها امتناع کرد. در زیر داستان او ، همانطور که به نویسنده جاکلین تروپ گفته شد ، آمده است.*این یک غروب معمولی تابستانی بود درست بعد از سال اول دبیرستان من. من در تیم غواصی پرشگاه دانشگاهی تمرین می کردم و با یک مربی ژیمناستیک در سالن بدنسازی تمرین دوتایی جلو با چیدمان چیدمان را انجام می دادم. بعد از یک شب طولانی خسته شده بودم اما تصمیم گرفتم یک تلنگر دیگر را امتحان کنم. که یکی با گذشت زمان ، من به اندازه کافی افزایش نیاوردم و سرم را به طرف بتنی گودال فوم که به عنوان صفحه فرود من عمل می کرد ، زدم. صدای ضربات دردناکی شنیدم و احساس کردم خون روی صورتم جاری می شود. تمام بدنم بی حس شده بود. نمی توانستم صحبت کنم. نمی توانستم حرکت کنم. مربی من که دید من سرم را شکسته ام اما متوجه نیست که من نیز دچار ضایعه نخاعی شده ام ، درخواست کمک کرد.

تصویر ممکن است حاوی فرد انسانی و کلینیک باشد

از سمت چپ: جسیکا پس از جراحت در حال بازتوانی است. جسیکا امروز

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد هنگامی که پزشکان به من گفتند مهره های من در ناحیه قفسه سینه (پشت) و گردن (گردن) شکسته شده است. من از خط سوتین به پایین فلج شده بودم ، این بدان معنا بود که نمی توانم پاهایم را حرکت دهم یا احساس کنم ، اما از بازوهایم استفاده کردم. من احتمالاً باید وحشت زده می شدم ، اما من خوشبین بودم و بر این نکته متمرکز بودم که قبل از مصدومیتم ، در فرم فوق العاده ای بودم. من همه چیز را برای بهبودی در خود دارم ، به خودم گفتم. واقعیت یک بار به وجود آمد و من مجبور شدم چیزهایی مانند نحوه لباس پوشیدن و نحوه بلند شدن از تخت را دوباره یاد بگیرم. اوه ، و روی ویلچر حرکت کنید. پزشکان گفتند آسیب من بسیار شدید است ، من دیگر هرگز حسی در زیر خط سوتینم احساس نخواهم کرد ، بسیار کمتر راه رفتن.



وقتی به خانه رسیدم ، من و خانواده ام شروع به جذب همه اطلاعاتی که می توانستیم در مورد آسیب نخاعی داشتیم ، حتی در سراسر کشور پرواز کردیم تا از امکانات درمانی ویژه مطلع شویم. شاید پزشکان می گفتند امیدی نیست ، اما من و خانواده ام آمادگی تسلیم شدن نداشتیم. اشتباه نکنید ، من روزهایی داشتم که گریه می کردم. اما به جای اینکه در خانه بمانم و برای خودم متاسف باشم ، خودم را مجبور می کردم که از خانه خارج شوم ، یا با خانواده فیلم ببینم یا با دوستانم معاشرت کنم. (بیش از یک سفر اضطراری به استارباکس وجود داشت!) انجام کارهایی که دوست داشتم - حتی زمانی که شاید دلم نمی آمد - تا حد زیادی به من کمک کرد تا تکه های ناهموار را پشت سر بگذارم. من همچنین یک مجله قدردانی داشتم و سه مورد را که هر روز از آنها سپاسگزارم ، هر چند کوچک ، یادداشت می کردم.

یک سال بعد ، پس از فارغ التحصیلی از دبیرستان و قبل از فارغ التحصیلی در دانشگاه ایندیانای جنوبی ، تابستان را در دوره توانبخشی گذراندم و هر روز خودم را به حداکثر رساندم. وقتی به آدام ، مربی جدیدم ، گفتم که قرار است دوباره راه بروم ، گفت: خوب ، پس ما کارهای زیادی برای انجام دادن داریم. اگرچه او پیش آگهی مرا می دانست ، اما یکبار هم از من س questionال نکرد.

دو ماه بعد از جلساتم با آدم (که فقط سه سال از من بزرگتر است) ، من مشغول کار بر روی حالت نشسته بودم - یک عروسک تزلزل را روی تخت تصویر کنید - اما ماهیچه های شکم من نمی توانستند من را در حالت راست نگه دارند. این بسیار ناامید کننده بود ، اما من به آن ادامه دادم ، مهم نیست چقدر بد بود که دوباره زمین بخورم. سپس یک روز ، فقط کلیک کرد و من نیم ثانیه نشستم. من و آدم بودیم بنابراین برانگیخته. فریاد زدم: 'این کار را کردم! من انجام دادم!' و شروع به تشویق و بغل کردنم کرد. آن لحظه ما را بیشتر نزدیک کرد و بعد از جلسات من به عنوان دوست شروع به معاشرت کردیم. ظرف چند هفته ، آدام در دانشگاه جنوبی ایندیانا ، جایی که من مدرسه را شروع کرده بودم ، از من دیدن کرد. 'آیا فکر می کنید چیزی بین ما وجود دارد؟' بالاخره یک شب پرسید سعی کردم خونسرد باشم و گفتم: 'نمی دانم. آیا تو؟' اما پاسخ واضح بود

چند ماه بعد احساس کردم یک عضله در ران من دچار انقباض شد. فکر کردم ، اگر من دچار انقباض ماهیچه ای در رانم می شوم ، می توانم راه بروم! در چندین سال آینده ، حتی پس از انتقال به دانشگاه ایالتی لوئیزیانا و مشغول کلاسهای کالج ، خودم را به چالش می کشیدم. برای حفظ انگیزه ، من با یک رژیم ثابت از نقل قول های الهام بخش و فیلم های YouTube که مردم را در حال عبور از موانع نشان می داد ، زندگی می کردم. مذاکرات پپ به بخش مرکزی مونولوگ داخلی من تبدیل شد ... و آنها کار کردند. روزی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم ، برای گرفتن دیپلم - بله ، پیاده روی - روی صحنه رفتم. (به دلیل فلج شدنم ، من نمی توانستم زمین را در زیرم احساس کنم. هنوز هم نمی توانم ، و این بدان معناست که من زیاد زمین می خورم - اما من توانستم خود را دوباره بلند کنم.) آدم ، در آن زمان دوست پسر من ، آیا دوباره آنجا بود که مرا تشویق کند.

راز بهبودی من؟ ای کاش جواب را می دانستم. پزشکان هیچ وقت متوجه نشدند چگونه من قادر به راه رفتن بودم-بهترین نظریه این بود که من به نوعی موفق شدم انتهای عصبی را از طریق درمان مبتنی بر عمل بازسازی کنم ، اما هیچ کس به طور قطعی نمی دانست. من فقط سپاسگزارم که می توانم بدون هیچ کمکی در حال حاضر حرکت کنم ، حتی اگر به راحتی خسته شوم!

[*یادداشت سردبیر: بازگشت باورنکردنی جسیکا معمولی نیست. سوزان هاولی ، مدیر تحقیقات در این باره می گوید: 'احساس من این است که تعداد بسیار کمی از بیماران به اندازه جسیکا خوش شانس هستند.' بنیاد کریستوفر و دانا ریو به هاولی می گوید: این بنیاد اطلاعاتی در مورد درصد بیمارانی که عملکرد حرکتی خود را بازیابی می کنند ، در اختیار ندارد ، اما هر آسیب نخاعی منحصر به فرد است که به این معما می افزاید. به عنوان بخشی از بهبودی ، جسیکا مدتی را در دو مرکز توانبخشی گذراند که بخشی از شبکه NeuroRecovery Foundation Reeve هستند.]

ممکن است تصویر شامل پوشاک کراوات لوازم جانبی لوازم جانبی کت و شلوار کت و شلوار مردانه کت و ژاکت باشد

آدم و جسیکا

من و آدام در سال 2010 ازدواج کردیم ، پنج سال پس از شروع آشنایی ما ، و سپس به نشویل رفتیم تا بتوانم مدرک کارشناسی ارشد خود را در زمینه رهبری سازمانی در دانشگاه وندربیلت به پایان برسانم. وقتی در مدرسه بودم ، ایده ای را توسعه دادم که مدتی در ذهن من بود و سرانجام به واقعیت تبدیل می شود: یک پلت فرم وب که بیماران را با درمان ها و امکانات مورد نیاز برای حداکثر کردن بهبودی خود مطابقت می دهد. من و آدم نام تجارت را گذاشتیم از سلامت استفاده کنید و شروع به تطبیق بیش از 100 بیمار کرد ، اما ما متوجه شدیم که باید این فرایند را به صورت خودکار انجام دهیم تا به لیست انتظار رو به رشد خود خدمت کنیم.

برای تحقق آن ، ما کمپین Indiegogo را راه اندازی کرد در ماه ژوئن ، درست 10 سال پس از تصادف من. کمپین ما تا 22 آگوست ادامه دارد و ما به تازگی به نصف راه رسیدن به هدف 60،000 دلاری خود رسیده ایم. تمام این تجربه به من آموخت که شما می توانید شاد بودن را انتخاب کنید ، یا می توانید یک روز شلوغ را داشته باشید. من شاد بودن را انتخاب می کنم - و اکنون می توانم به دیگران نیز در انجام همین کار کمک کنم.